MITM

وبلاگ دانشجویان رشته مدیریت فن آوری اطلاعات مدیریت صنعتی تبریز

MITM

وبلاگ دانشجویان رشته مدیریت فن آوری اطلاعات مدیریت صنعتی تبریز

سوپ سنگ

فروشنده‌ای به قصد فروش محصو لا تش در حال گذر از روستایی کوچک بود. او به شدت احساس گرسنگی می کرد و همین طور که با نا امیدی به دنبال خوراکی می گشت . ناگهان سو سوی نوری که از کلبه ای کوچک به بیرون می تابید را مشاهده کرد. با خوشحالی در کلبه را زد .صاحبخانه که کشاورزی ساده بود، در را گشود.فروشنده :" دوست عزیز من بسیار گرسنه هستم. آیا می توانید کمی غذا به من بدهید؟" کشاورز برو دنبال کارت ! این وقت شب ما هیچ غذایی نداریم که به تو بدهیم ،" فروشنده: لطفا یک لحظه صبر کنید ... آیا ممکن است کمی آب و یک ظرف به من بدهید؟" کشاورز:"آب را برای چه می خواهی؟" فروشنده:" می خواهم برای خودم یک سوپ خوشمزه درست کنم ، آن هم از سنگ."زن کشاورز با کنجکاوی گفت :" فکر نکنم اگر کمی آب به او بدهیم، اشکالی پیش بیاید." کشاورز نیز خواسته فروشنده را پذیرفت.فروشنده :" خانم ، از شما ممنونم. اشکالی دارد اگر ظرف آب را روی آتش بگذارم ؟"زن کشاورز:" اوه، اگر لازم است ، اشکالی ندارد." و فروشنده را به آشپز خانه برد و ظرف را روی اجاق گذاشت. فروشنده :" بسیار خوب. حالا یک تکه سنگ را در ظرف می گذارم و صبر می کنم تا خوب بپزد."کشاورز و همسرش که کنجکاو شده بودند، نزد فروشنده ماندند تا از کار او سر در بیاورند. بعد از مدتی فروشنده در ظرف را برداشت و کمی از سوپ را چشید و گفت : اوه، بد نیست . اما به مقداری نمک احتیاج داریم."زن کشاورز:" صبر کنید، ا لان نمک می آورم،" آشپز نمک را درون ظرف ریخت.فروشنده:" بگذارید تا دوباره مزه اش را امتحان کنم . باور نکردنی است !"زن کشاورز با بی قراری:" باید خوشمزه باشد. نه؟"فروشنده:" بله ، اما با یک پیاز می توانیم مزه اش را بهتر کنیم ."کشاورز رو به همسرش :" زود برو یک پیاز بیاور و گرنه مجبوریم، تمام شب او را تحمل کنیم،" آشپز پیاز را از زن گرفت و به سوپ افزود. فروشنده:" به نظر می رسد که همه چیز روبراه است. اما اگر کمی هویج و سیب زمینی هم به آن اضافه کنیم عالی می شود."کشاورز با بی میلی :" صبر کن، الان می آورم،" آشپز هویج و سیب زمینی را به سوپ اضافه کرد و بعد از مدتی سوپ به جوش آمد.کشاورز:" به نظر تو نباید دوباره از آن بچشی؟"فروشنده البته، اما شما هم باید در خوردن سوپ با من سهیم شوید. اجازه بدهید تا کمی ادویه و سبزی هم به آن اضافه کنیم،" زن کشاورز:" بله حتما این کار را بکنید."بوی غذا فضای کلبه را پر کرده بود. سوپ که آماده شد. فروشنده گفت:" بسیار خوب ، لطفا تعدادی کاسه بیاورید تا از خوردن این سوپ خوشمزه در کنار هم لذت ببریم."زن کشاورز:" با کمی نان سفره مان کامل می شود.:کشاورز:" اوه چه سوپ لذیذی!" زن کشاورز :" اوه! باور نکردنی است. شما چطور آن را درست کردید؟"فروشنده:" این غذا را مدیون سنگی هستیم که به همراه داشتیم."زن کشاورز:" ممکن است کمی از آن را به من نشان بدهید ؟" فروشنده :" اوه ، متاسفم دوست عزیز. من نمی توانم اسرار کارم را فاش کنم. بسیار متشکرم و شب خوش !"


کتاب مدیریت بهره وری و کیفیت

کتاب مدیریت بهره وری و کیفیت


دکتر ایران زاده


دانلود

زندگی را مدیریت کنیم

چگونه در یک روز، کارهایی را انجام دهیم که دیگران نمی‌توانند در یک هفته انجام دهند، بدون آنکه خسته شویم و سپس باانگیره و انرژی به خانه برگردیم؟

اگر معمولا خسته هستید و در محل کارتان بازده لازم را ندارید و همچنین در خانه انرژی کافی برای گذراندن با افراد خانواده را ندارید، مدیریت عملکرد مهم‌ترین مهارتی است که باید بیاوزید
 آیزاک آسیموف در طول زندگی خود 512 کتاب نوشت! چگونه چنین چیزی امکان‌پذیر است؟
 قهرمانان ورزشی چگونه به رکوردهای خارق‌العاده دست می‌یابند؟


در یونان باستان علمی وجود داشته که قهرمان‌پروری نام داشت. مدرسان این علم، به ورزشکاران معمولی و بااستعداد آموزش می‌دانند و آنها را قهرمان می‌شدند. نکته جالب آن است که این مدرسان درباره مهارت‌های ورزشی چیزی نمی‌دانستند. آموزش آنها بر افزایش عملکرد شخصی متمرکز بود.

شما هم می‌توانید قهرمان کسب‌و‌کار خود شوید و با به‌کارگیری روش‌هایی که قهرمانان ورزشی استفاده می‌کنند، کارایی خارق‌العاده‌ای داشته باشید!

موضوع فقط داشتن مهارت‌های بالا نیست. بسیاری از کسانی که مهارت‌های بسیار بالایی دارند کارایی ضعیفی از خود ارائه می‌دهند؟

مرزهای سرعت مرتبا شکسته می‌شوند. اهرام ثلاثه در 400 سال ساخته شد، هتلی مشابه آن و تقریبا با همان ابعاد در آمریکا در 400 روز ساخته شد. مرزهای سرعت مرتبا شکسته می‌شوند.

پس چرا موفقیت خود را بسیار سریع‌تر نکنیم؟ بسیاری از مدیران فکر می‌کنند فقط با مدیریت زمان بهتر می‌توانند موفق شوند. مثلا تصمیم می‌گیریم به کار مهمی چهار ساعت وقت اختصاص دهیم، ولی قبل از آنکه چهار ساعت به‌پایان برسد خسته می‌شویم و نمی‌توانیم تمرکز کنیم یا حوصله انجام آن کار را نداریم. بنابرین مدیریت زمان کافی نیست. باید عملکرد خود را بالاتر ببریم.

کار زیاد، مداوم و خسته‌کننده بزرگترین مانع پیشرفت و جهش در کسب‌و‌کار است!
http://modiresabz.com/Announce.aspx?n=10116

 

دیدگاه‌های اشتباه رایج درباره عملکرد و کارایی:

هرچه در آرامش بیشتری باشیم عملکرد ما افزایش پیدا می‌کند.این دیدگاه معمولا اشتباه است و اگر مدت زیادی در آرامش به‌سر ببرید عملکرد شما به‌شدت کاهش می‌یابد. قهرمانان ورزشی خودشان را تحت فشار سنگین قرار می‌دهند تا بتوانند ظرفیت خود را بیشتر کنند. ولی موضوع به اینجا ختم نمی‌شود، لازم است کارهای دیگری را هم انجام دهید.

اگر انگیزه بالایی داشته باشیم حتما موفق می‌شویم.برای موفقیت و انجام کارهای بزرگ انگیزه کاملا مهم و حیاتی است، ولی کافی نیست. افراد ممکن است به‌راحتی بر اثر موارد ساده‌ای مانند گرسنگی یا خستگی انگیزه خود را از دست بدهند و نتوانند در یک روز کاری عملکردی عالی داشته باشند.

اگر ساعات کاری را طولانی‌تر کنیم و بیشتر تلاش کنیم کارهای بیشتری انجام می‌دهیم.موفق‌ترین قهرمانان ورزشی فقط چند ساعت در روز تمرین می‌کنند و سپس استراحت می‌کنند. همچنین آنها معمولا در 7 تا 9 سال بازنشسته می‌شوند و درآمد کافی و حتی بیش از حد لازم برای ادامه زندگی دارند. کارآفرینان معمولا حداقل روزی 9 تا 10 ساعت کار می‌کنند و این‌کار را به‌مدت 40 سال ادامه می‌دهند. شما کدام را بیشتر می‌پسندید؟ البته ما می‌توانیم یک کارآفرین باشیم، ولی مانند قهرمانان ورزشی کار کنیم!

آیا جواب سوال زیر واقعا برایتان مهم است؟
چگونه در یک روز، کارهایی را انجام دهیم که دیگران نمی‌توانند در یک هفته انجام دهند، بدون آنکه خسته شویم و سپس باانگیره و انرژی به خانه برگردیم؟

برای اطلاعات بیشتر بر لینک زیر کلیک کنید
http://modiresabz.com/Announce.aspx?n=10116


with thanks Nader Pour Mohammad Khelejani


NEED WASHING?
به شستشو نیاز داری؟
A little girl had been shopping with her Mom in Wal-Mart. She must have been 6 years old, this beautiful red haired, freckle faced image of innocence.
دختر کوچکی با مادرش در وال مارت مشغول خرید بودند. دخترک حدوداً شش ساله بود. موی قرمز زیبائی داشت و کک و مک های صورتش حالت بیگناهی به او می داد

It was pouring outside. The kind of rain that gushes over the top of rain gutters, so much in a hurry to hit the earth it has no time to flow down the spout.. We all stood there, under the awning, just inside the door of the WalMart.
در بیرون باران بسختی می بارید. از آن بارانهایی که جوی ها را لبریز می کرد و آنقدر شدید بود که حتی وقت برای جاری شدن نمی داد. ما همگی در آنجا ایستاده بودیم. همه پشت درهای وال مارت جمع شده بودیم و حیرت زده به باران نگاه می کردیم

We waited, some patiently, others irritated because nature messed up their hurried day.
ما منتظر شدیم، بعضی ها با حوصله، و سایرین دلخور، زیرا طبیعت برنامه کاری آنها را به هم زده بود

I am always mesmerized by rainfall. I got lost in the sound and sight of the heavens washing away the dirt and dust of the world. Memories of running, splashing so carefree as a child came pouring in as a welcome reprieve from the worries of my da
باران همیشه مرا سحر می کند. من در صدای باران گم شدم. باران بهشتی گرد و غبار را از دنیا می زدود و پاک می کرد. خاطرات بارش، و چلپ چلپ کردن بیخیال در باران در دوران کودکی به اندرون من سرریز شد و به تکرار آن حاطرات خوشامد گفتم
Her little voice was so sweet as it broke the hypnotic trance we were all caught in, 'Mom let's run through the rain,'
صدای کم سن و سال و شیرین دخترک آن حالت افسون زدگی که ما را در بر گرفته بود در هم شکست. گفت: مامان، بیا زیر بارون بدویم

she said. 

'What?' Mom asked.
مادر گفت:
چه؟
'Let's run through the rain!' She repeated.
دخترک تکرار کرد: بیا زیر بارون بدویم
'No, honey. We'll wait until it slows down a bit,' Mom replied.
مادر جواب داد
نه عزیزم. ما صبر می کنیم تا بارون آهسته بشه

This young child waited a minute and repeated: 'Mom, let's run through the rain..' 
دختربچه لحظه ای صبر کرد و تکرار کنان گفت: مامان، بیا از زیر بارون رد بشیم
'We'll get soaked if we do,' Mom said.
مادر گفت: اگر برویم خیس خواهیم شد
'No, we won't, Mom. That's not what you said this morning,' the young gi
rl said as she tugged at her Mom's sleevs
دخترک درحالیکه آستین مادرش را می کشید گفت
این اون چیزی نیست که امروز صبح می گفتی
'This morning? When did I say we could run through the rain and not get wet?' 
امروز صبح؟ من کی گفتم که اگر زیر بارون بدویم خیس نمیشیم؟
'Don't you remember? When you were talking to Daddy about his cancer, you said, 
If God can get us through this, He can get us through anything! 
یادت نمیاد؟ وقتی داشتی با پدر در مورد سرطانش حرف می زدی. تو گفتی، اگر خدا می تونه ما رو از این مخمصه نجات بده، پس در هر حالت دیگه ای هم ما رو نجات خواهد داد
The entire crowd stopped dead silent.. I swear you couldn't hear anything but the rain.. We all stood silently. No one left. Mom paused and thought for a moment about what she would say.
تمامی حاضرین سکوتی مرگبار اختیار کردند. قسم می خورم که غیر از صدای باران چیزی شنیده نمیشد. همه در سکوت ایستاده بودند. هیچکس آنجا را ترک نکرد. مادر لحظاتی درنگ کرد و به تفکر پرداخت. باید چه بگوید؟
Now some would laugh it off and scold her for being silly. Some might even ignore what was said. But this was a moment of affirmation in a young child's life. A time when innocent trust can be nurtured so that it will bloom into faith.
ممکن بود یک نفر او را بخاطر احمق بودن مسخره کند و بعضی ها ممکن بود به آنچه او گفته بود بی تفاوت بمانند. اما این لحظه ای تثبیت کننده در
زندگی این دختر بچه بود. لحظه ای که باوری سالم می توانست به ایمانی محکم تبدیل شود
'Honey, you are absolutely right. Let's run through the rain. If GOD let's us get wet, well maybe we just need washing,' Mom said.
مادر گفت:
عزیزم، تو کاملاً درست می گوئی. بیا زیر باران بدویم. اگر خداوند اجازه بده که ما خیس بشویم، خب، فقط به یک شستشو احتیاج خواهیم داشت
Then off they ran. We all stood watching, smiling and laughing as they darted past the cars and yes, through the puddles. They got soaked.
و سپس آن دو دویدند. ما همه ایستادیم و درحالیکه آنها از کنار اتومبیلها می گذشتند تا به ماشین خود برسند و از روی جوی های آب می پریدند نظاره می کردیم. آنها خیس شدند
They were followed by a few who screamed and laughed like children all the way to their cars. And yes, I did.
I ran. I got wet. I needed washing
آن دو مانند بچه ها جیغ می زدند و می خندیدند و بطرف اتومبیل خود می رفتند. و بله، منم همین کار رو کردم. خیس شدم. باید لباسهام رو می شستم 
Circumstances or people can take away your material possessions, they can take away your money, and they can take away your health. But no one can ever take away your precious memories...So, don't forget to make time and take the opportunities to make memories everyday.
شرایط یا مردم می توانند آنچه به شما تعلق دارد را از شما بگیرند، می توانند پول شما، و سلامتی شما را از شما بدزدند. اما هیچکس قادر نیست خاطرات طلائی شما را بدزدد.... پس، فراموش نکنید که وقت بگذارید و از این فرصت های هر روزه خاطراتی شیرین بسازید
To everything there is a season and a time to every purpose under heaven.
برای هر چیزی زمانی هست و برای هر منظوری هم زمانی معین شده است
I HOPE YOU STILL TAKE THE TIME TO RUN THROUGH THE RAIN.
امیدوارم شما هنوز هم وقت برای دویدن زیر باران داشته باشید
They say it takes a minute to find a special person, an hour to appreciate them, a day to love them, but then an entire life to forget them
می گویند برای یافتن یک شخص بخصوص فقط یک دقیقه، و برای یافتن ارزش او یک ساعت، و برای دوست داشتن آنها یک روز، و برای فراموش کردن آنها تمامی عمر لازم است
Send this to the people you'll never forget and remember to also send it to the person who sent it to you. It's a short message to let them know that you'll never forget them.
این ایمیل را برای کسانی که هرگز فراموششان نمی کنی، و همچنین برای کسی که این ایمیل را برای تو فرستاده بفرست. این یک پیام کوتاه است تا به آنها بگویی که هرگز فراموشان نخواهی کرد
If you don't send it to anyone, it means you're in a hurry.
اگر این ایمیل را برای کسی نفرستی، معلوم می شود که سخت گرفتاری
Take the time to live!!!
از زمانی که زنده هستی بهره ببر
Keep in touch with your friends, you never know when you'll need each other --
با دوستانت در تماس باش. شما هرگز نمی دونین کی به هم محتاج میشین
and don't forget to run in the rain!
و فراموش نکن که زیر باران بدوی

--
به افکارت عادت نکن، از به چالش کشیده شدن باورهایت نترس ،  وگاهی از سمت اندیشه های دیگران بیندیش